مادر

گویند مرا چو زاد مادر پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست


/ 7 نظر / 63 بازدید
s

سلام اجازه هس بیام تو وبت؟ اخه بی دعوت............تعارف هم که نمیکنی یه خوش اومدی چیزی سلامی علیکی........

mahdiye

عجب شهر قشنگی دمه همه مادرا گرم راستی به مامانم میگم میخوام یه خونه جدا بگیرم و مستقل بشم ؛ میگه برو … برو مستقل شو … برو ایدز بگیر !!! بدو بیا اپم زود تند سریع...[نیشخند]

مهسا

یک ساعت آفتاب بتابد خاطره ی آن همه شب های بارانی از یاد می رود این است حکایتِ آدم ها ؛ فــرامـــوشــــی ... !

پرتو

درد تو به جان خریدم و دم نزدم درمان تو را ندیدم و دم نزدم از حرمت درد تو ننالیدم هیچ آهسته لبی گزیدم و دم نزدم[گل]

ALONE

مامانم بچگیام یه همچین چیزایی واسم میخوند. این خصوصیا چیه؟[سوال]

ALONE

راستی منم اپم